نه ماهگی شیطون بلا
عزیز مامااااااااااااااااان سهلاااااااااااااااااااااااااااامممم

مامان فدای قدو بالات بشه فسقلیه شیطون من
دیگه یه ریزه فرصت هم به من نمیدی بیام وبلاگت رو آپ کنم شیطون بلااااااااااااااااا 
کلی خبر دارم نمیدونم از کجا شروع کنم 
چند روز پیش رفتیم به دیدن مامان جون اینا و چند روزی رو اونجا موندیم کلی بهمون خوش گذشت و انرژی گرفتیم به شما که بیشتر خوش گذشت و کلی با محمد طاها بازی کردی و یه عالمه چیز یاد گرفتی
بالاخره بابا و ماما رو گفتی و مارو حسابی ذوق زده کردی شیرین زبونــــــــــــمممم
یه پیشرفت دیگه ای که داشتی به راحتی از پله بالا میری و از خوشجالی جیغ میزنی و بازم میخوای بالاتر بری
شما لذت میبری و من دلنگرانتر میشم
دیگه به تنهایی دست میزنی و خوشحالیه خودت رو با آواز خوندن به سبک خودت ابراز میکنی
.وااااااااااای فدای دستای کوچولوت برم وقتی دست میزنی همچین صدا میده و ما رو سر شوق میاره که تا نبوسم اون دستها رو آروم نمیشم
جدیدا برامون شکلک درمیاری و موش موشک میشی قربون صورت با نمکت بشم الهی
مادری تمام خونشون رو نشونت داد و همه رو حفظ شده بودی تا بهت میگفتن ساعت کو ؟ یا یلدا کجاست سریع جاشون رو نشون میدادی اونم با انگشت اشاره عزیز دلـــــــــم
گاهی خسته میشدی میومدی بغلم با اشاره به عکسها و قاب و ساعت میخواستی که تورو نزدیکشون ببرم 
اشیا رو دست به دست میکنی و مفهوم خالی و پر بودن رو میدونی
عروسکهات رو دوست داری اگه کسی ازت بگیره اول باش حرف میزنی و با اشاره ازش میوای بهت بده اگه نداد از دستش میقاپی و تا نگیری کوتاه نمیایی
با بچه های از یه ماهه تا یازده ساله به چشم نی نی نگاه میکنی و باشون بازی میکنی
راستی تو مسافرت که بودیم چند تا نی نی جدید دیدی یکیش محمد پسر عمو کوچیکه من و پرند خانوم دخمل پسر عمه من ... فکر میکردی عروسک هستن و میخواستی باهاشون چشم چشم دو ابرو بازی کنی
دیگه احساس میکنی که بزرگ شدی و وقتی تو یه جمع نشستیم و داریم حرف میزنیم یهو شما رو زانوهات میشینی و کف دستت رو بالا میگیری و با صدای بلند یه چیزی مثل یایایایایایااااااا میگی و نظر همه رو بخودت جلب میکنی انگار که شما هم میخوای چیزی رو تعریف کنی .. وقتی بهت میگم خوووووووووب بگو بازم دارم گوش میدم میخندی و خودت رو جمع میکنی و با صدای آرومتر بازم دستات رو تکون میدی و اطراف رو بهم نشون میدی ززززززززززززززززززنـــــــــــــــــــــــدگـــــــــــــــی
راستی تا چند وقت پیش روروک یه وسیله ی خوبی بود تا بتونم داخلش نگهت دارم و به کارام برسم اما دیگه توش بند نمیشی بیشتر دلت میخواد بهش آویزون بشی از اونم بالا میکشی ... بابایی میگه دخملم مثل باباش میخواد کوه نورد بشه
دیگه چـــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟
ماشالا خیلی شیطون شدی و سرعتت خیلی بالاست تا من بیام عکس العمل نشون بدم شما کارت رو کردی از بهم ریختن سفره بگیر تا کشیدن هر چیزی که آویزون باشه خالی کردن کیفم و باز کردن کشوهای کمد
واااااااااااای یادم اومد مدتیه به کلید و پریزها علاقه نشون میدی 
شمع تولد نه ماهگیت رو هم بجای اینکه فوت کنی خاموشش کنی با انگشت خاموش کردی
و دستت سوخت و کلی گریه کردی و همش انگشتت رو نشونمون میدادی تا بوسش کنیم 
آخ آخ چند روزپیش هم نذاشتی ناخنهات رو کوتاه کنم کلی خط انداختی به صورت خودت
همش نگران اینم نکنه اتفاقی برات بیفته یه لحظه هم نمیشه ازت غافل شد بسسسسسسسکه کنجکاوی و دلت میخواد از همه چیز سر دربیاری
به نظرتون وروجک داره چیکار میکنه؟؟؟؟

واااااااای یلدا بازم دمپایی؟؟؟؟
ماماااااان خب مگه چیه ببین چه خوشگلــــــــه




نه ماهگی شیطون بلا
